1 روزا یکی از 1 های اصلی ام شده یادگیری و صحبت به این زبان. البته خیلی هم 1 با پشتکاری نیستم اما خب چند تا کلاس میرم.
فک کنم یکی از وظایفم به عنوان یک آدم، شده همراه شدن با یه آدم افسرده که دست و پا می زنه تا خوذشو به یه ساخلی برسونه. خیلی کم سن و ساله و من به شوخی میگم اگه خیلی زود ازدواج کرده بودم این هم سن بچه من بود. پدرو مادرش جدا شدن و این نتونسته با موضوع کنار بیاد. دانشگاه نمی اومد. یه روز دیدمش و دعوتش کردم به روزانه به یه قهوه. فک نمی کردم قبول کنه اما قبول کرد و الان حداقل هفته ای 4 روز میاد دانشگاه. همه متعجن می بینمش. به استادم گفتم قضیه رو. خوشحال شد.
دغدغه ی فروش و خرید خونه هم هست.
خدایا 1 و راهنمایی مون کن لطفا
انین
برچسب:
نویسنده: کسری رادمنش