
پارسال، 22 فروردین شب، من پرواز داشتم اومدم این سر دنیا.به تاریخ خارجی میشه 11 آوریل یعنی فردا شب :-))آخه امسال برا اینا سال کبیسه بوده و باعث شده هر تاریخیدو روز داشته باشه.پارسال، اون شب که دور هم ...
ادامه مطلب
دیشب یاد قصه ای که مامانم در بچگی قبل از خواب برام تعریف می کرد افتاد.من: می خوای برات قصه بگمتو: آره. تابحال هیشکی به من قصه قبل از خواب نگفتهمن: یکی بود یکی نبود، یه دختر بود به اسم ماه پیشونی ...تو: صدای آروم نفس کشیدن و ...شنیدن صدای آروم نفس کشیدن ها رو دوس دارمخدایا، خانواده ام و تو رو سلامت نگه داره...
ادامه مطلب
امروز یهو متوجه شدم 24 مرداده. من در چنین روزی تصمیم بزرگی گرفتم و باروبنه بستم و راهی دیار غربت شدم. الان که فکر می کنم دیگه جرات همچو کاری رو ندارم. چقدر جسارت داشتم: یه چمدون برداشتم که توو چند تا لباس بود و یه پتو و یه بالش و چند تا کتاب و یه راکت تنیس روی میز.همین. یادمه تا مدت ها هیشکی با من حرف نمی زد. مامانم جواب تلفنمو نمی داد و برادرم، خدای من، من خیلی بدم و خیلی بدی کردم در حق اش. جلو در واستاده بود میگف می خوای کجا بری؟ گاهی فکر می کنم می بینم اگه من جاش بودم دست بلند می کردم روو خواهرم و کتکش می زدم تا کاری که مطمئنم اشتباهه (البته از نظر برادرم)، انجام نده. ولی اون خیلی ماهه. خیل...
ادامه مطلب