425- مقدمات استقبال از تو

خرید بک لینک
هفته پیش این موقع، روز جمعه، چه حالی داشتم:

بدو بدو خونه رو تمیز می کردم، لباس می شستم، ظرف می شستم، میوه ها رو جابجا کنم، کف خونه رو جارو کشیدن و دستمال کشیدن هم که ماجاریی داشت، باید حواسم می بود که شیرآلات رو برق بندازم (تازه یاد گرفتم که خمیردندون برا این کار عاااااااالیه)، ابروهامو مرتب کنم، این وسط هم باید زبان و تکالیفش رو هم انجام می دادم: هم برا شنبه هم برا دوشنبه که قطعا نمی تونستم وسط هفته تکالیف دوشنبه رو انجام بدم، کل خونه رو دستمال کشیدن، تعدادی از مدارکم توو خونه ولو بودن باید اونا رو هم مرتب می کردم و می ذاشتم سر جاشون.

اووووووووووووووووه یه عالمه کتاب داشتم که یا غیردرسی بودن و دیگه نمی خواستمشون یا درسی بودن که دیگه لازمشون نداشتم و تعدادی هم اصلا مرتبط رشته ام نبودن و یه زمان ویرم گرفته بود رشته تحصیلی مو عوض کنم و از دوستام گرفته بودمشون. خلاصه یه عالمه کتاب و لباسایی که نمی خواستمشون به همراه یه عالمه آشغال (من آشغالهامو تفکیک می کنم: نایلونی، کاغذی، قوطی کنسرو و متفرقه) جمع شد یه گوشه خونه. تصمیم گرفتم صبح زود بیدار بشم برم بذارمشون بیرون. کتابا رو دلم می خواست بدم کتابخونه اما وسیله نداشتم و سختم بود.

از صب ساعت 6 تاااااااااااا 12 شب کار و کار و کار.

اولین روز در تمام عمرم بود که اصلا لپ تاپ روشن نکردم. اصلا جای خالی شو هم حس نکردم. همش هول بودم نکنه وقت کم بیارم.

هیجان اومدن تو و دیدنت، یه انرژی بهم می داد که خستگی و تنهایی و بی حوصلگی رو فرسنگ ها ازم دور می کرد.

من زندگي مي كنم...

ما را در سایت من زندگي مي كنم دنبال می‌کنید

برچسب: مقدمات,استقبال, نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:27

صفحه بندی