419- پلیس مهربان

خرید بک لینک
اتفاق جالبی امروز برام افتاد. از در مترو اومدم بالا و می خواستم از عرض خیابون رد بشم. با اینکه از خط عابر پیاده می خواستم بگذرم اما ماشین ها با سرعت می اومدن و اصلا اجازه نمی دادن. چند بار سعی کردم اما از تصور (دور از جونم) تصادف کردن و پخش شدنم کف خیابون، منصرف شدم.

یهو یکی پرسید: می خوای از خیابون رد بشی؟ نگاه کردم. پلیس راهنمایی رانندگی بود. با هیجان و ذوق یه کودک گفتم: بله. با افتخار سینه داد جلو و از عرض خیابون آروم آروم شروع به رد شدن کرد و منم همراهش.

خیلی خوب بود. ماشین ها انگار یه علامت ایست بزرگ می دیدن و یهو همه ماشین ها سرعتشون کم می شد. داشتیم به انتهای مسیر می رسیدیم که راهش رو کج کرد و حتی فرصت تشکر هم نمی خواست به من بده.

حس خیلی خوبی پیدا کردم. چرا؟ خب برام جالب بود که یکی حواسش به اطرافش (نه به شخص من) هست. و اینکه آقای پلیس اونقدر اعتماد به نفس داشت که به یه خانوم بالغ پیشنهاد کمک بده. کاری که ما فقط برا بچه ها انجام میدیدم.

کمک گرفتن حس خوبی بود. کاری که من کمتر انجامش می دم و همیشه خودم رو بزرگ می بینم و کسی که باید به دیگران کمک کنه.

تنها کسی که می تونم با خیال راحت بهش اعتماد کنم که می تونه کارا رو بهتر از خودم انجام میده تویی.

مرسی، ده تا.

من زندگي مي كنم...

ما را در سایت من زندگي مي كنم دنبال می‌کنید

برچسب: پلیس,مهربان, نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:27

صفحه بندی