اواخز شب رفتم دماشو زیاد کنم دیدم خاموش شده و هر کاری کردم روشن نشد. هوا خیلی سرد نبود و می شد با پوشیدن یه لباس گرمتر خوابید.
فردا از سرکار برگشتم بازم هر کاری کردم روشن نشد. فهمیدم که باید برم دنبال تعمیرکار.
یکشنبه رفتم چندین مغازه سر زدم اما هیشکی رو پیدا نکردم بیاد برا تعمیر: یا وقت نداشتن یا تعمیرکارشون نبود و همه شون گفتن فردا.
رفتم خونه. هوا شسرد بود و من از سرد بودن همیشه خونه متنفرم. کمی توو نت سرچ کردم کمی با بخاری ور رفتم. روشن نشد که نشد.
قانع شده بودم فردا صب زنگ بزنم بگم تعمیرکار یه وقت بذاره بیاد برا تعمیرش.
یهو ره سرم زد بازم امتحان کنم شاید درست شد. باهاش حرف زدم توو دلم گفتم: من باهات بد برخورد کردم، تو بخاری خوبی هستی لطفا روشن شد.
حیرت انگیز بود: بخاری رو تونستم بعد از چند دقیقه روشن کنم. باور نمی شد. هی نصفه های شب بیدار می شدم نگاش می کردم آیا هنوزم روشنه؟
روشن بود.
به خدا همه چی شعور داره احساس داره درک داره. کی میگه اشیاء نمی فهمن؟
عشق و محبت روو خیلی وقت ها گره گشای کارا میشه.
من زندگي مي كنم...ما را در سایت من زندگي مي كنم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 141