573- اولین ارائه
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 17:14
امروز اولین ارائه به زبان انگلیسی رو دارم.خیلی استرس نمیشه گف دارم اما آروم هم نیستم.خیلی آماده نیستم و باید بیشتر صفحات رو از از روو برگه بخوونمدلم نمی خواد راجع به چند ساعت آینده فکر کنمخدایا امروز خواهرم امتحان داره و من ارائه دارم. به هر دومون کمک کن لطفاایشالا. آمین
568- سفر به سرزمین مرئمانی
-
تاریخ: 1398/10/18 ساعت: 14:51
شروع سفر مون تا به اینجا پر از فان بوده: از اشتباه رفتن مسیر هتل، از زمین خوردن اشتباهی تو که فک کردی روو صندلی ماشینی تا اشتباهی سوار اتوبوس بین شهری شدن، همش فان بودپر از خندهپت و مت های دوست داشتنی شدیم :-)
569- سرزمین زیتون
-
تاریخ: 1398/10/18 ساعت: 14:51
اینجا سرزمین زیتونهاز لحظه ای که از پایتخت به سمت جنوب کشور راه افتادیم تا کیلومترها فقط و فقط درختان سرسبز زیتون در دو طرف جاده است که با فاصله و مرتب کاشته شده اند.جاهایی هم که درختان زیتون نداره معلومه که به تازگی، درختان کوچک زیتون کاشته شده اندبی دلیل نیست که زیتون هاش معروفه
570- سال نو
-
تاریخ: 1398/10/18 ساعت: 14:51
امروز اولین روز کاری ام در سال جدید هستاز مسافرت به کشور رقص و زیتون و نارنگی برگشتیم و کلی با مرور خاطراتش خوشحالی کردیمهر دومون به این سفر نمره ی بین 8.5 تا 9 دادیم و نقاط قوت و ضعف خودمون و سفرمون رو شمردیمایشالا امسال سال خوبی برای خودمون و خانواده هامون باشهایشالا. آمین ** اینجا از چند ساعت مون...
559- کلاس زبان خارجی دوم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
امروز صب سر کلاس زبان خارجی دوم بودمسخته و وقت گیر و لغت ها یادم نمی مونن، گرامرها رو قاطی می کنم و تا میرم لعت بعدی رو یاد بگیرم لغت قبلی فراموشم میشه یا تلفظش رو اشتباه میگماما همه ی این جنگیدن ها و
560- ماه پیشونی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
دیشب یاد قصه ای که مامانم در بچگی قبل از خواب برام تعریف می کرد افتاد.من: می خوای برات قصه بگمتو: آره. تابحال هیشکی به من قصه قبل از خواب نگفتهمن: یکی بود یکی نبود، یه دختر بود به اسم ماه پیشونی ...تو: صدای آروم نفس کشیدن و ...شنیدن صدای آروم نفس کشیدن ها رو دوس دارمخدایا، خانواده ام و تو رو سلامت ن...
561- نعمت های الهی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
مرسی خداجونم به خاطر لطف و مهربونی ات که در زندگی نصیبم می کنیمرسی بابت نعمت های بی کرانت که بر من نثار می کنیمرسی بابت خانواده ی خوبی که دارممرسی بابت دوست جانان خوبی که دارممرسی که منو از نعمت هات ب
562- دکتر خارجی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
امروز رفته بودم دکتر ویزیتم کنه در حالیکه از سه ماه قبل براش وقت گرفته بودمرفتم و حدود یک و نیم ساعت هم نشستمدیدم هر کی بعداز من اومده، دکتر داره اسمش رو صدا می زنه و یکی یکی میرن و میآن اما من همچنان
563- یک اشتباه
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
با همکارم صحبت می کردم ماجرای دکتر رو براش تعریف کردمبرا اون هم عجیب بود این طرز رفتار ولی یه نکته ای گفت که کل دیدم رو به ماجرا عوض کرد.قبلش پرسید آیا دکتر سن بالا بود؟ وقتی گفتم بله گف که پدر مادر م
564- دلخوشی مردم اینجا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
اینجا مردم یاد گرفتن برا هر کاری دلخوشی کننتابستون می رسه جشن می گیرن، زمستون میشه جشن می گیرن، آخر سال میشه جشن می گیرن، آفتاب در میآد جشن می گیرن، ...اینکه بشه دلخوش بود فک کنم یه هنره که ماها خوب ی
565- مهمونی آخر سال
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
استادای دو تا گروه بچه ها رو دعوت کردن برای شام و نوشیدنی آخر سال کاریبرا من یه جورایی مهم بود چون اولین بار هست که به یه مهمونی رسمی در این کشور جدید میآمراستش، خیلی وقت بود استرس مهمونی و مهمونی رفت
566- سریال قدیمی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
آخر هفته ی قبل رو تقریبا داشتیم کلا سریال یوزارسیف رو نگاه می کردیمبعداز سال ها که این سریال رو دیده بودم چقدر نگاه متفاوتی بهش پیدا کردمیه جایی یه دیالوگی داشت که منم ناخودآگاه با شیطنت تکرارش کردم:من (با خنده): آیا مرا می پذیری؟تو (خیلی جدی): برای چه کاری؟من (مغموم در دل): هیچی. این گف منم تکرارش ...
567- احتیاط
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:15
متوجه شدم که اینجا مهاجرین خیلی حواسشون هست که خوب رفتار کنن، اسراف نکنن، مودب باشن، خوب لباس بپوشن و ... حتی متوجه شدم که ناخودآگاه دلشون می خواد که این کشور همچنان یه کشور پیشرفته بای بمونه و از اینکه خدای نکرده ضرر کنه یا افت کنه نگران میشن.به نظرم اینجا مهاجرین خیلی حساس هستن به اوضاع اقتصادی و ...
557- دوچرخه ی گلگلی من :-)
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:52
بالاخره ما رفتیم و یه دوچرخه برا من خریدیم :-)یعنی اونقدر خوشحال بودم که حد نداره. مثل بچگی هام که تا یه چیزی برام می خریدن تا صب بغلش می کردم باهاش می خوابیدم. خخخخخخخخالبته به خاطر دور بودن و تاریک
558- یه مورد ِ گنگ
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:52
یه چیزی که هنوز بعداز گذشت چند روز از شنیدنش گاهی همچنان با خودم تکرارش می کنم و باهاش ارتباط مانوس برقرار نکردم این جمله ات بود: آ. (همکارت) تعریف می کرد که به دوس دخترش گفته شاید من مجبور بشم برم یه شهر دیگه برا کار پیدا کردن تو چیکار می کنی می تونی بیای باهام؟ و اونم گفته آره، کارم رو ول می کنم ب...
547- سفر یک روزه به شهر لا.
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:03
امروز بر اساس یه برنامه ریزی قبلی داریم میریم به شهر لا.شهری بزرگ و صنعتی.مسیر بسیار زیباست. درست مثل تمام کارت پستال هایی که در اینترنت وجود داره و من الان حس فرشته های کوچولوی بالدار توو قصه ها رو دارم که دارن این زیباییها رو از بالا نگاه می کنن و لبریز از خوشحالی و هیجانن.پاییز اینجا منتظر قشنگی ...
548- برگشت از شهر لا.
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:03
ما رفتیم و شهر رو گشتیم. اما خوش نگذشت :-(یعنی حتی نگاه کردن به عکسهاشم کیف نمیدهاین نتیجه ی به زبان نیاوردن خواسته هاست.خب اگه از رفتارم ناراحت شدی بگو. با صحبت سوتفاهم ها رفع میشن.اما بازم ایول داری
549- کارت اقامت دوم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:03
امروز وقت برا تمدید کارت اقامت,م داشتم. تا چند روز قبلش خیلی هیجان و شاید استرس داشتم که چه مدت تمدیدش می کنن اما امروز کائنات بهم گفتن حداکثر مقدار ممکن رو برام می زنن :-) باهام حرف زدن و من از صب توو
550- یه انرژی ِ ته کشیده
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:03
خب دیروز خیلی دپرس بودم. یعنی دپرس نه، یه جورایی که یه جا نمی تونستم بند بشم.هی می خواستم برم بیرون و هی نمی خواستمبیچاره تو :-) خخخخخخخخخخآخه نمی دونستی چه ام شده.شرمنده اذیتت کردم اما نمی دونی چه لذ
551- تیکه ی زخم زبونی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:03
روزگاری فک کنم منم همین جوری بودم یا شایدم الانم ناخواسته گاهی همین جوری باشم اما آگاهانه حداقل الان این طور نیستم که بخوام کسی رو با زبونم زخمی کنم. این تیکه های زخم زبونی,، خیلی عمیق توو دل آدم رد می